![]() |
![]() |
|
| من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است!!!!! |
|
سلام به دوستاي خوبم اميدوارم سال خوبي داشته باشيد و تعطيلات بهتون خوش گذشته باشد.......... به من كه خيلي خوش گذشته نميدونم اميدوارم سال جديد بتونم بيشتر اپ كنم البته با كمك شما گلهاي خوبم نميدونم خدا چطوري تقدير ادما رو رقم ميزنه يكي كه يه زمان همه زندگيت بوده حالا ديگه برات اهميت نداره و برات مهم نيست چطوري زندگيشو ميگذرونه اره............ ديگه برام مهم نيستي ديگه نميخوام ازت بدونم ديگه حتي اگه لازم باشه ميخوام ديگه نبينمت............ ديگه ياد گرفتم تنها بدون تو باشم،تنها بدون تو زندگي كنم ،بدون اينكه شبها بهت فكر كنم بخوابم،صبحها بدون اينكه منتظر زنگت باشم بيدار بشم ممنونم ازت ،نميدونم چطوري ازت تشكر كنم تو بهم خيلي چيزا ياد دادي تا اخر عمر ازت متشكرم................ سرتون درد گرفت ولي ممنون از اينكه حرفامو گوش داديد دوستون دارم ميبوسمتون اول از همه برايت آرزومندم که عاشق شوي، و اگر هستي، کسي هم به تو عشق بورزد، و اگر اينگونه نيست، تنهائيت کوتاه باشد، و پس از تنهائيت، نفرت از کسي نيابي. آرزومندم که اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي کني." برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي، از جمله دوستان بد و ناپايدار، برخي نادوست، و برخي دوستدار که دستکم يکي در ميانشان بيترديد مورد اعتمادت باشد. و چون زندگي بدين گونه است، برايت آرزومندم که دشمن نيز داشته باشي، نه کم و نه زياد، درست به اندازه، تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد، که دستکم يکي از آنها اعتراضش به حق باشد، تا که زياده به خودت غرّه نشوي." |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 20:19 توسط مهتاب |
|
|
سلام بازم دلم گرفته بازم از همه چیز خسته شدم انگار خدا نمیخواد من خوشحال باشم میگن بهد هر خوشی ناراحتی شروع میشه خدایی راست میگن همه میخوان ادم و اذیت کنن .............. همه میگن دوست دارم ولی دروغ میگن به خدا دروغ میگن........... احساس میکنم انقدر داغون شدم که نمیتونم ادامه بدم چی میشد دنیا همین جا تموم میشد دیگه ادامه نداشت که بازم دروغ بشنویم ، بازم بهمون بگن عاشقمونن ولی واسه دل خوش کردنمون باشه خسته شدم دیگه نمیخوام ادامه بدم............................................................... |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 14:52 توسط مهتاب |
|
اي كسي كه مامور دفن من هستي به حرف من گوش كن ......... دستم را از تابوت بيرون بگذار تا همه بدانند كه ارزو اشتم و به ان نرسيدم ..... چشمهايم را باز بگذار تا بفهمند كه چشم به را بودم و به ان نرسيدم...... قالب يخي به شكل طليب بر سر مزارم بگذاريد تا با اولين طلوع اب شود و به جاي عزيزي كه دوستش داشتم بر سر مزارم گريه كند........... سلام به دوستاي گلم كه هميشه با نظراشون بهم اميد دادن و متاسفم از اينكه دير اپيدم همه شما رو دوست دارم و اميدوارم هر جا هستيد موفق باشيد.......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 20:17 توسط مهتاب |
|
یادم میاد وقتی بچه بودم ارزو داشتم بزرگ بشم،دکتر بشم ،برم سر کار،یک دنیا ارزو توی ذهنم داشتم... از بد روزگار بزرگ هم شدم به تمام رویاهام رسیدم ولی در عوض تنها شدم از این دنیا یک غم بزرگ رو دلم موند،یک جاده تنهایی با تمام اشناهام و با تمام موقعیتهام پوچی رو احساس می کردم، شاید اون کوچولوی مامانی باقی می موندم،عروسکهام برام یک دنیا بود و تو ذهنم ارزوهای قشنگم هیچوقت از بین نمی رفت!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 23:13 توسط مهتاب |
|
یک لحظه داشتم فکر میکردم،اروم شت میزم نشسته بودم،به لحظه مرگم فکر میکردم چه احساس بدی بود،مرگ ارزوها،مرگ لحظه ها، مرگ دیدن عزیزانی که دوستشون داشتم ،حتی فکرش هم برام سخت بود چه سخته در هم شکستن ارزوها، درهم شکستن لحظه ها ، چه سخته دیدن عزیزانت تو اینه شکسته!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 16:12 توسط مهتاب |
|
|
سلام بازم سلام به دوستای خوبم اول به همه تبریک میگم برای اینکه از هر چی درس و کتاب راحت شدیم خدایی خیلی سخت گذشت قبول دارید؟؟؟ دوم از وبلاگ خوبم که باعث شد من با شما دوستای گل اشنا بشم معذرت میخوام چون 16 خرداد تولدش بود ولی من نتونستم بهش تبریک بگم. خدایی دلم خیلی براتون تنگ شده بود نمیدونم اگه این وبلاگ نبود هر جای دنیا رو هم میگشتم بازم نمیتونستم دوستای خوبی مثل شما پیدا کنم، یه خبر بده دیگه منو ببخشید از اینکه اولین اپ تابستونم اینقدر خبر بد داره لیلا بهترین خواهر روی زمین بهترین دوستم،بهترین هم صحبتم تا دو ماه دیگه بیشتر پیشم نیست اخه داره مزدوج میشه این موضوع هم خوبه هم بده ولی نمیدونم چرا نمیتونم این موضوع رو از جنبه ی خوبش ببینم اینم یه عادت بده دیگه مثل اینکه زیادی حرف زدم حوصله همه رو سربردم بازم تشکر میکنم از اینکه با نظراتون به من کمک میکنین نظراتتون باعث دلگرمی هستش دوستتون دارم مهتاب
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 21:38 توسط مهتاب |
|
|
سلام سلامی به همه ی دوستای خوبم اول معذرت برای اینکه نتونستم زودتر اپ کنم اخه این روزها مجبورم همه اش درس بخونم اصلا وقت اومدن به نت رو ندارم بازم منو ببخشید
بعد از تو از كدام دريچه آسمان را به تماشا بنشينم و با كدام واژه عشق را معنا كنم بي تو همه ي فصلها خاكستري و همه ي ستاره ها خاموشند كيفر شكستن دل من چند جاده غربت و چند آسمان تنهايي است باور كن من هنوز هم به صداقت چشمان تو ايمان دارم!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 15:23 توسط مهتاب |
|
|
عشق انتظار است،روز عشق پایان انتظار، روزشماری میکردم لحظه ایی را بیابم که بگویم دوستت دارم، شاخه گلی به زیبایی احساس پاکم به قلبت هدیه بدهم!!! کاش میدانستی دنیا بدون تو خزانی ابدی و بدون بهار است، روز موعود فرارسید ولی کاش پایان انتظار فرا نمی رسید و تو را میدیدم و لحظه شماری من به پایان نمی رسید........... ولی افسوس که تو رفتی..........!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 19:59 توسط مهتاب |
|
آه، مرداب تنهایی وجودم چه امتدادی دارد، راهی است طولانی، بدرقه ی راهم نور شمعهای گلهای سفید، و تنها یار سفرم جغد شوم سر نوشتم بود. می نواختم، اهنگی دلنشین ، رویای زیبایی بود و عمر هر رویا به اندازه ی یک پلک زدن; آخر راه تنهایی بود ، و تنها راهم رفتن...... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 19:48 توسط مهتاب |
|
وای بر این همه احساس،همه عاشق، دریا، موجها، کوهها، همه کائنات خداوندعاشق!! اما عمر این عاشقی کوتاه ، کوتاه است ولی تنهایی پایدار!!!! عمر عشق موج دریا لحظه اوج موج است ولی با رسیدن به ساحل به پیان می رسد، عمر عشق آسمان تا لحظه طلوع است، اما عمر عشق من و تو به اندازه یک چشم بهم زدن است.... و باز هم تنهایی.......... |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 14:19 توسط مهتاب |
|
|
خواستم از پیله ی تنهایی وجودم بگریزم، قایقی دیدم به طرفش دویدم اما پر از آب بود، خواستم از پل بگذرم ولی شکسته بود به هر طرف نگاه کردم ... نه دستی بود برای گرفتن دستم، نه قلبی برای محبت کردن، نه هیچ چیز برای التیام قلب خسته ام نیافتم!!! تنهایی آخرین راه بود! خدایا !! ای کاش بی نیاز از دیگران مرا می آفریدی!!! ای کاش قلبی درون سینه ام نداشتم!!! ای کاش برای دور شدن من از این خاک تنها راهی بود!!!! ای کاش!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 17:0 توسط مهتاب |
|
روي تكه سنگي نشسته بود و توي ذهن پاكش قصر رويايي ساخته بود و آرزوهايش را را با خودش مرور ميكرد مي ديد مادرش دستش رو گرفته و نوازشش ميكنه و هيچ غصه اي نيست دل كوچيكش و بلرزاند بعد دستهاي كوچكش را بهم گره ميزند و از خدا ميخواد وقتي چشماش و باز ميكنه روياهاش و ببينه ولي از ترس جرات نميكنه حتي لحضه اي چشماش و باز ميكنه!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 19:22 توسط مهتاب |
|
|
سلام سلامي دوباره به تمام اسمونيهاي اسمون ما با عرض معذرت كه نتونستيم يه چند وقتي اپ كنيم اخه ميدونيد چيه من كه درسام شروع شده ليلا هم وقت نمي كنه ولي بازم معرفت خودم كه از اين به بعد ميخوام اپ كنم ولي نه زود به زود اخه نميرسم راستي با كمي تاخير اول مهر را به همه ي دوستاي گلم كه ميرن مدرسه تسليت ميگم خيلي دردناك هستش بعد 3ماه عشق و حال بري مدرسه خوب بيشتر از اين ديگه حرف نميزنم كه حوصله اتون سر بره ونريد تا اخرش بخونيد اين دفعه يه سري شعر دارم كه خيلي دوستشون دارم همه ي مضمون اين شعر ها برام اتفاق افتاده همتون و دست دارم و براتون ارزوي موفقييت ميكنم
سراسر از وجودم غم گرفته |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 14:50 توسط مهتاب |
|
آسمان، ای آسمان ، مشکن چنین بال و پرم را، بال و پر دیگر چرا؟ ویران که کردی پیکرم را ، غصه و درد دیدن جنگ و خونریزی و نفرت و کشتار بشر دیوانه ام کرد، خدایا! امشب فرصتی ده تا بگویم عشقها خشکیدند، اشکها بر چشمها جاری ، بچه های بی مادر تنها، دستهای بریده ، پاهای شکسته و ویرانی، سینه ها دشت کینه ، دستهای خون الود ، هرکدام قاتل کودکی بی پناه ، عدالت در هم شکسته ، بغضهای در گلو خفته ، فریادهای در نطفه خموش شده، اه! مردم بس کنید جنگ را! خدایا بشکن این چهره ی زشت انسان خونخوار را !!!!!!!آه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 11:5 توسط مهتاب |
|
|
سلام بازم سلام ببخشيد يه كم دير اپ كردم اخه يكم حالم خوب نبود اين اپ هم از خودمون نيست يه بنده ي خدا برام فرستاده نميدونم خوشتون مياد يا نه ولي خوب من ميذارم
غروب شد خورشيد رفت آفتابگردون به آسمون نگاه كرد ولي خورشيد رو نديد يه ستاره از ته آسمون بهش چشمك زد ولي................ اون خجالت كشيد و سرش رو انداخت پايين آخه ميدوني كه گل ها هيچ وقت خيانت نميكنن!!!!!!!! كاش منم هم ميتونستم مثل گل باشم هيچ وقت به هيچ كس از اين كره ي خاكي خيانت نميكردم!!!!! اين گلم تقديم به تمام بچه هاي آسموني
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 21:44 توسط مهتاب |
|
سلام سلامي دوبارو به تمام بچه هاي آسموني امروز قصد داريم يكم وبلاگ و تغيير بدم ديگه خسته شديم همه بهمون ميگن عاشقيد نميدونم ولي شايد ازمطالبمون اين برداشت و كردن ولي خوب نميدونم شايد عشق اينطوري باشه!!!!!!!!!!! دلم گرفته مثل هواي بهاري ميخوام ببارم ولي نميتونم نميشه چرا آدما اينجوري شدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مهمه از هم فرار ميكنن هيچ كس به داد اون يكي نميرسه مگه ما آدما تو دلامون قلب نداريم مگه نميگيم آدماي با احساسي هستيم پس چي شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا با هم غريبيم ؟؟؟؟چرا حرف همهو نمي فهمينم؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا فقط خدايي نكرده تا يكي از ميونمون ميره يادمون مي افته واي ما هم يكي رو داشتيم زندگي خيلي جالبه هر لحضه اش در وج شادي يه غمي پيدا ميكنيم انگار خداي ما نمي خواد هيچ وقت شاد باشيم نمي دونم بعضيا ميگن اين دنيا بها داره هر چيزي به دست مي آري يه چيزي از دست ميديم چرا تا زنده هستيم با هم نباشيم چرا تا زنده هستيم از هم لذت نبزيم مگه چند بار تو اين موقعيت ها قرار ميگيريم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و باز ممنون از همه به خاطر نظرات بازم از شما خواهش مي كنم تا ما رو با نظراتتون ياري كنيد تا بازم بدونيم آسموني هاي آسمون ما از چه چيزها و مطالبي خوششون مي آيد!!!!!!!! تا سلامي دوباره خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 21:45 توسط مهتاب |
|
سفرت بخیر ای آشنای دیرین قلب من!!!!! تو چون نوری از پس نیزار به مرداب تنهایی من روشنایی بخشیدی! به تن مرداب بی جان من گرما و عشق بخشیدی!چه شد که زود از این آسمان سفر کردی؟ غم دوریت ای عزیز، پر کشیده از بر من ،به من طریقه ی تنها گریستن آموخت!!!!! از غم رفتنت ای مهمان بی غم من ، خموش و چشم انتظار روزها و شب ها ، در کنار ساحل آشنایی به انتظار می ایستم و به دوردستها نگاه میکنم تا که شاید باز آیی!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 17:8 توسط مهتاب |
|
دوستان عزیز از اینکه مطالب ما رو می خونید و نظر میدید ما رو خوشحال میکنید و دریای امید را به ما ارزانی میکنید از تمامی دوستان آسمونی که قلبشان از نفرت و کینه تهی است تقاضا دارم همه با هم دعا کنیم برای رهایی بشر از جنگ و کشتار و نفرت وصلحی همیشگی و عشقی پایدار برای قلبهای خسته......
ازطرف :لیلا و مهتاب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 15:32 توسط مهتاب |
|
این شرار سرد خاکستر شده این منم! ای مهربانان این منم! این گل پژمرده پر پر شده این منم یا یا نغمه ی فراموش شده عشق این منم یا نقش صد ارزو؟؟؟؟؟؟؟؟ روزگاری عشق بود خنده ی بر لبان ولی حال اشک خونین درد بی درمان عشق خاکستر شده و قلب بی روح و سنگ!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 12:8 توسط مهتاب |
|
مگر این کاخ رویایی من است که بدین گونه نقش بر آب است؟ موجهای خروشان و خشمگین پایه های دلم را تکان میدهند و فقط در میان آسمان آبی تصویر لحظه ی رسیدن به معشوق را نظاره گر بودم و ای کاش زمان در همان لحظه متوقف می شد و صبح فرا نمیرسید!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 21:39 توسط مهتاب |
|
|
سلام ممنون از نظراتتون نمیدونم اهل شعر هستید یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی این یه ترانه است من که خیلی دوستش دارم امیدوارم شما هم دوست داشته باشید و البته منظورم به شخص خاصی نیست !!!!!!!!!!!!
آخه چه جور دلت اومد تنهام بذاری و بری آخه مگه حرفی زدم زخم زبونی من زدم آره همش بهونه بود مسئله یار دیگه بود دلت هوایی شده بود کارم از کار گذشته بود برو با یارت عزیزم رها کن این تن منو الهی صد ساله بشه عشق قشنگت عزیزم اما یه قول بهم بده یارتو تنها نذاری که مثل من اسیر بشه آواره از خونه بشه منم یه قول بهت میدم یه روز فراموشت کنم قلبمو سنگی اش بکنم عشقت و خاکستر کنم اگه یه روز خواستی گلم کسی رو نفرین بکنی بگو که مثل من بشه زجر جدایی بکشه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 22:31 توسط مهتاب |
|
الهی! این چه واژه ای است که هرگاه به (م) اول آن میرسم یاد محبت و معرفت می افتم . وقتی به ( ا) آن میرسم یاد آرامش می افتم. وقتی به (د) آن میرسم یاد دل پر مهرش می افتم یاد دنیا یی که در چشمانش پیداست. وقتی به (ر) آخر میرسم یاد روشنی وجودش و یاد روزنه عشقی که در قلب اوست می افتم. خدا در پاسخ به من میگوید: آن واژه ای نیست جز مادر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11:20 توسط مهتاب |
|
شاهزاده خانم قصه ی ما از توی قاب بلوری با لباس حریر و مرواریدنشان با تاج طلا از میان باغ آرزوها به دور دستها نگاه میکنه به درخشندگی تلالو خورشید میان آب که دشتهای سبز با نگینهای رنگی همه چیز قشنگه خوش بحال شاهزاده خانم همه چیز را قشنگ میبینه ولی خبر نداره و نمی بینه کنار همان رود درخشان چند تا بچه فقیر دلشان پر از غصه و توی همان دشت قشنگ کشاورز پیر داره کار میکنه و از فرط خستگی دیگه نایی برای کار نداره..................... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 15:12 توسط مهتاب |
|
|
سلام سلامی دوباره به تمام دوستان و عاشقان که به وبلاگ ما سر زدن وممنون از نظراتتون دوست عزیزی که به وبلاگ ما سر زدی و ما رو خوشحال کردی فکر نمیکنم وبلاگ ما با احساسات کسی بازی کرده باشه ولی اگر اینطوری بوده ما از تو دوست عزیز معذرت خواهی میکنیم و شما دوستان میتونید نظر این دوست گرامی رو در (((((توهم عشق)))) بخونید اگر موافق بودید خبر بدیدکه سعی در اصلاح وبلاگ داشته باشیم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 18:12 توسط مهتاب |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 15:25 توسط مهتاب |
|
گرچه عمری غریبانه فراموشم کردی و باز مشتاق تو و گرمی آغوش توام باورم نیست! وقتی گلم را با هزاران عشق بهت تقدیم کردم تا بگم دوست دارم !!!!!!!!!! تا بگم تنهام نذار را پرت کردی توی آب! موج غریبانه ای توی آب حلقه زد میان گل و رقص آب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 12:31 توسط مهتاب |
|